تبليغاتX
اونی که مدعی بود عاشقته

باز دلم هواي نوشتن به سرش زده است .

مي دانيد هر وقت كه تنها و دل تنگ مي شود ، كسي را فرا نمي خواند جزء قلم و كاغذ ، مي خواهد كه بنويسد از همه چيز از همه كس
...................

انتظار

انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:8  توسط رویا  | 

 وقتي بهت فکر ميکنم حرفائي توي دلم زنده ميشه که بايد بگم

اما اينها حرفائيه که بايد فقط و فقط به تو بگم ،  چون منشا اين حرفها توئي

اينها فکرائيه که از نابترين احساسات انساني سرچشمه ميگيره و در نهايت باعث چيده شدن

چندين کلمه کنار هم ميشه و ترکيب اين کلمه هاي  ساده زيباترين حس موجود بين من

و تو رو توي واژه هاي بي آلايشي خلق ميکنه .

اما     تو نيستي . اون لحظاتي که دارم توي ذهنم تو رو از نو ميسازم تا حداقل

يکي دو جمله از اون حرف هام رو با وجود خياليت بزنم   تو کجائي . . .

واقعا يعني تو هم توي اون لحظات پر از رنج من     ذهن پر از مشغله خودت رو

درگير من کردي و داري با اسم من روزت رو به شب ميرسوني . .  يا . . .

بهت فکر ميکنم شب رو به صبح ميرسونم  ،  صبح که ميشه تازه ميخوام به اين فکر کنم

که چطوري يه روز ديگه رو با فقدان دوري از تو يا همصحبتيت به شب برسونم

اما با تموم سختيها اون روز هم تموم ميشه  ، خورشيد غروب ميکنه و تنها دليل تلخي غروب

خورشيد واسه من همين تکرار لعنتيه . همين تکرار تلخ که نبود توست که تکراريش کرده مثل بقيه

روزهاي پر از تکرار زندگيم .

شايد به نظرت مضحک بياد  ولي وقتي که هستي با وجود تموم اين حرفاي ناگفتم   ساکت ميشم .

سعي ميکنم که فقط گوش بدم ، جملات و کلمات زيبات رو توي عميق ترين نقطه قلبم جا ميدم

تا وقتي که نيستي اونها رو باز هم بتونم جايگزين سکوت الهه خيالي وجودم بکنم و با نبودن هات احساس

تنهائي نکنم . اون روز هم با تموم لحظات شيرينش واسه من تموم ميشه و باز هم حرف هاي  نابي دارم

که واست نگفتم . .و باز هم  اون تکرار و يادآوري تو که ميخواي بگي   وقت وقته خداحافظيه

آره  باز هم رفتي  ،  رفتي و من باز توي خلوت تاريک تنهائيم حرفاي ناگفتم رو به الهه اي  که ازت توي ذهن کوچيکم ساختم ميزنم .

نميدونم چرا وقتي که هستي  حرفهام رو بهت نميزنم و هميشه توي عمق لحظاتي که با هميم

من محو وجود توام و حرفهات رو آهنگ صدات رو با دقت خاصي واسه الهه تنهائيم سطربندي ميکنم   .    شاید   .  .  .

شايد مال اون جمله اي باشه که روز آشنائيمون   وقتي وجودت رو جا دادي توي سلولهاي سرخ قلبم  ،

رو سلولهاي هميشه خاکستري مغزم نقش بست . . . خودشه الان ديگه اون جمله جلوي چشمامه که ميگه . . .

يک بار مينويسم براي هميشه

همیشه به یادتم****ستاره ی من****

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 16:0  توسط رویا  | 

چشمان خسته ات

 آرام و بي صداست

گويي ز راز تو، آگه فقط خداست

 ناگفته هاي تو، در سينه ات نهان

 اما سکوت تو، گوياي صد بيان

آن گونه هاي تو ، دشت شقايق است

 شرح سکوت تو، نشر حقايق است

تنهايي و غريب ، دربزم

 بي کسان رنجيده سينه ات

 از ظلم ناکسان

گر چه تبسمی بر لب نشانده اي

در پشت خنده ات

دل خسته مانده اي

 

     

اندک 

  اندک

تا مرگ

...

 

 

فاصله ایست که گام برمی دارم به آهستگی و بی صدا

 

دراین میان

گاه جام زهری به کام خویش می رسانم و می نوشم

گاه به طلوعی دوباره می نگرم

گاه خواب می بینم

و گاه به مدد حادثه ای تلخ از خواب برمی خیزم

 

زمانی قطره­ی آبی می جویم

و زمانی دیگر دریا دریا آب دیدگانم را می آزارد

 

شباهنگام رویایی می بینم به زیبایی تمامی آنچه می خواسته ام

و چه زود سپیده دم سر می زند

و چه زود رویایم چو ستاره های آسمان شب در افق ناپدید می شود

و چه زود درمی یابم

که باز هم خواب بوده ام

 

اندک

اندک

تا مرگ

....

 

فاصله ایست که هر روز و هرلحظه می پیمایم

گاه با اشک

گاه با لبخند

 

گاه با رویایی

و گاه با زخم زخم کابوس ها

 

گاه با چشمانی باز به حقیقت سرد و تلخ

و گاه با چشمانی بسته در انیشه­ی رویاهای دست نایافتنی

 

گاه از مسیری آرام، بی دغدغه و پرسکوت

و گاه از مسیری پرهیاهو

 

...

 

به هرگونه و هر رنگی که راه می پیمایم

 

اما

اندیشه ای هست که یکدم رهایی اش را تاب نمی آورم

صدایی هست که یک نفس از گوشم دور نمی شود

و رویایی هست که هیچگاه به رویا بودنش فکر نمی کنم

رویایی که بودن را برایم ممکن ساخته

رویای عشق و یکی شدن و همراه شدن در این دریای بی ساحل را می گویم

رویای سبزشدن هرروز برای دیدگان دیگری

رویای « آبیاری کردن باغی کزآن گل کاغذین نروید»

رویای زندگی هر روزه به امید نوشدن باغ،

رویای بودن نه برای خود که برای دیگری

رویای ازخودگذشتگی...

 

 

رویایی که یکدم اگر حتی در دیدگانم نباشد،

خواهم آویخت خود را به جام عشق

و فریاد برخواهم آورد

که من نیستی را برمیگزینم بی هیچ تردیدی

در برابر دنیای پست و زبون بی دلی و انسان خوارگی تان  

 

 

...

 

وهنوز می اندیشم،

هر روز و هرلحظه...

 

لیک راه می پیمایم

اندک

اندک

تا مرگ....

**تقدیم به ستاره**

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:24  توسط رویا  | 

اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم
دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 9:34  توسط رویا  | 

دلم به وزن آفرينش گرفته است
... حديث جدايي يا نزديكي نيست ... !
 
 قدر يكديگر را نمي دانيم ... در دنيايي كوچك هر يك به اندازه قلب
 
خويش گرفتاريم ... « از هيچ كس نمي پرسند چه هنگام مي تواند
 
خدانگهدار بگويد ... از عادات انسانيش نمي پرسند ... از خويشتنش
 
نمي‌پرسند ...»‌  كاشكي مثل روزهاي عيد هر روزمان را .. هر
 
 لحظه‌مان را لبريز از عشق قناعت گونه صرف مي كرديم ... و بين
 
 دلهايمان اين همه گله ديشوار نشده بود ... كاشكي روزهاي واپسين
 
 عاشقي فرصتهاي غنيمتمان بود ... يكديگر را مي فريبيم .. دل خويش
 
 را يك بار هم كه دريايي ميكنيم طوفاني ميشود ! مي خورد به صخره ها
 
 مي تازد... ويران مي كند ...چرا ما ياد نگرفته ايم قانون وفاداري
 
 را .... چرا سخت شده است گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست
 
داشته شدن بي شائبه ... بي محابا ... بي‌پروا ...
 
دلم گرفته است به وزن آفرينش
 
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 14:34  توسط رویا  | 

من بي تو در غروب نشستم 

                    من بي تو در سکوت نشستم

                              تا در غروب من تو بتابي

                                               تا در سکوت من تو بگويي

                                                               من با تو از غروب گذشتم

                                                                              من با تو از سکوت گذشتم

                                                                                                   تا آنکه از تو بمانم

                                                                                                          تا آنکه از تو بگويم

                                                                

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 14:2  توسط رویا  | 

 

                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 15:2  توسط رویا  | 

 
I know you won't come back
می دانم بر نخواهی گشت
Everything that was
همه آنچه بود
Time has left is behind
زمان همه چیز را پشت سر خواهد گذاشت
I know that you won't return
می دانم که بر نخواهی گشت
What happened between us
چه اتفاقی بین ما افتاد
Will never be repeated
هرگز تکرار نخواهد شد
A thousand years won't be enough
هزاران سال کافی نخواهد بود
For me to turn valleys into cities
برای من که خاطرات تو در ذهنم محو شود
And now I'm here
و اکنون من اینجا هستم
Trying to turn valleys into cities
تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم
Mixing can be the same
آسمان و دریاها را در هم بیامیزم
I know I let you escape,
می دانم که میگذارم فرار کنی
I know I lost you
می دانم که تو را گم خواهم کرد
nothing can be the same;
هیچ چیز نمی تواند همان طور که پیشتر بود باشد
A millennium could be enough for you to forgive
یک هزاره می توانست برای تو کافی باشد که مرا ببخشی
I'm here, loving you
من اینجا هستم، عاشق تو
suffocating
حذف شده از
in photographs
عکس ها و دفترچه های خاطرات
in objects and mementos
تمام چیزها و یادگاری ها
I can't comprehend
نمی توانم درک کنم
I'm driving myself mad
دارم دیوانه می شوم
Changing a foot for
و کارهای مسخره
My own face
انجام می دهم
This night for a day
شبی که به روز دیگری تعلق دارد
And there's nothing I can do about it.
و در این باره کاری نیست که بتوانم انجام دهم
The letters I wrote,
نامه هایی که نوشتم
I never sent
هرگز نفرستادم
You didn't want to know of me
نمی خواستی که مرا بشناسی
I can't understand
نمی توانم بفهمم
How foolish I was
که چقدر ابله بودم
It's all the matter of time and faith
مسئله اصلی، گذشت زمان است و وفاداری من
A millennium with another thousand years...
یک هزاره و هزاران سال دیگر و
Are enough to love
کافی است برای عشق ورزیدن
If you still think something of me...
اگر هنوز درباره من فکر می کنی
You know I'm still waiting for you...
مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:32  توسط رویا  | 

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشق تو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعا ها بردن

همه ی آرزو هام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی

حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه

                               

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 13:50  توسط رویا  | 

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست

آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام

يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو

بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 12:38  توسط رویا  | 

    

 دیگه باورم نمیشه بین ما فا صله باشه

 
بین دستای من و تو اندکی خا طره باشه
 
دیگه باورم نمیشه برسه روز جدایی
 
روز پرپر شدن یار روز تنهایی و خواری
 
دیگه باورم نمیشه بینمون حرفی نباشه
 
بین یک عاشق و معشوق حرف دلداری نباشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 7:16  توسط رویا  | 

            بیا بشنو صدایم را        صدایم نقل تنهایی تکرار شباهنگ است         که با رسواترین نجوا

            حضور سرو را در خلوت تلخ شبانگاهیش می خواند                       

             بیا بشنو صدایم را        صدایم قصه ی تکرار بی فردا و بی لبخند یک رویاست

             که تا مرز هیاهوی غریب باور احساس می ماند               

             در این سو من سکوت گنگ مردابی  نیلوفر             و کابوس شب مرگ شقایق را

             به فال نیک می گیرم              دلم تنهاترین سوداگر از آشفته بازار پشیمانی است

             تنم زخمی ترین بیمار از شلاق نامردم            و من اما نمی دانم

             گلویم همنوا با بغض آواز کدامین نای می نالد ،         که من اینگونه می میرم؟!

             و تو از پشت فرجام هزار و یک شب غوغایی و موهوم

             از دنیای مفتون ساز و مستی خیز و اشعار شب حافظ          تو از ابادی احساس بکر وتازه نیما

             از دشتهای شور و طوفانهای جانفرسا             از آن سوی هنوزستان بهت انگیز تنهایی

              پر از گرد و غبار جاده های خاکی تردید می آیی

              تو می آیی و دستانت            که اعجاز مسیحایی رویش را به گلها می شناساند

              تو می آیی و چشمانت          که با جادوی سبز شعر بر دنیای بی فرمانروای عشق حکم می رانند

              تو می آیی وقلبی آتشی         در سینه روحی اهورایی             که دلها در حریمش گرم می ماند

              من اینجا از شدن لبریز         دلم سرشار از آهنگ تپشهای غریب شوق می لرزد

              و می داند که تو امیدهایش را پر از تقدیر خواهی کرد

              و دی آرام می بارد              تو هم آرام از شعر نغز و ناب باران خورده می گویی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 9:18  توسط رویا  | 

                                    *  بخوان مادر*

 

                          بخوان مادر بخوان لالایی امشب

                          دلم   پوسیده  از  تنهایی  امشب

                          بجنبان    گاهواره   کوچکم   را

                          بخوان"لالایی ات را کودکم"باز

                           بخوان  اما  به  آهنگ  دل  من

                           سر انگشت تو و چنگ دل من

                           بخوان   لالا    تمام    خاطراتم

                            سرود      ناتمام      خاطراتم

                            بخوان لال ا منم  همزاد غمها

                            و  مولود  شب   میلاد   غمها

                            بخوان  لالا   دلی  آشفته دارم

                            به سینه  بغضها شکفته دارم

                            بخوان لالا من و چشم انتظاری

                             و    رویای    دل   امیدواری

                            بخوان لالایی و آغوش  وا کن

                            مرا  در گرمی  آغوش  جا کن

                        زمین سردست و دل خورشید خاموش

                          ببخش از مهر خود آغوش آغوش

                          بخوابانم به دامانت که رویاست

                          که  فردا باز هم  دامان فرداست...

                                                

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 9:14  توسط رویا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 9:48  توسط رویا  | 

 من از فاصله دور می ایم از صدها فرسخ تنهایی

  از گذشته ها و خاطره های بی نشان

  جایی که تابوت خنده بر شانه های گریه

  به گورستان فراموشی رفته است

  و سایه سکوت تمام دل را پوشانده است

کاش فریاد انقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمیشکست

   کاش واژه حقیقت انقدر با لب ها صمیمی بود

   که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود

  کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب اشناتر بود

    کاش در قاموس غصه ها شکوه  لبخند

    در  معنی  داغ  اشک  گم  نمیشد

          و بالاخره ........

                    کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 15:31  توسط رویا  | 

                                                                                                                                                                                                                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 12:36  توسط رویا  | 

  الهی که تموم چشم به راه ها

                                                                      بیاد سفر کردشون از تو راهها

                                                                      الهی که هیچ جا سفر نباشه

                                                                      هیچ چشمی منتظر به در نباشه

                                                                

                                                              

                                                                  

 

                                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 10:52  توسط رویا  | 


 تو دیوونه رفتی یه شب بی نشونه **** می خواستی که قلبم پریشون بمونه

می خوام با تو باشم میخوام با تو باشم****وهنوز عاشقونه ولی نازنینم چگونه چگونه؟؟؟..

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 من کویرم   تویی بارون
من یه چشمه   تویی دریا
تو می باری    بر دل من
تو می شوری   رنج وغمها
توی دستات   عطر پونه
مثل رویا   عاشقونه
واسه من   یه جون پناهی
توی گریه ی شبونه
تو مثل عزت رویا
برای چشمای خسته
تو مثل مرهم احساس
واسه دست پینه بسته
یه سبد پر از شقایق
یه بغل پر از نوازش
تویی اول نغمه امید
واسه قلب پر خواهش
تو حریم این چشمات
کبوترها لونه دارن
تو دل پر از ترانه ت
غصه ها پا نمی زارن
ولی سهم من همینه
که تو لحظه هات بسوزم
به تن این دل خسته
رخت دل تنگی بدوزم
من کویرم          
                 تویی بارون*

**************************************************


هرگز هرگز هرگز    بی تو نمی خندم
بی تو دل به عشقی   هرگز نمی بندم
خدایا خدایا خدایا   اگر به کام من    جهان نگردانی   جهان بسوزانم
اگر خدا خدایا   مرا بگریانی   من آستانت را   زغم بگریانم
منم که در دل          ز نامرادی         فسانه ها دارم
منم که چون گل شکفته   بر لب     ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز   بی تو نمی خندم
دنیا فروغ آرزوها        به رنج جستجوها       پایان تویی
تو بیا که بی تو آه سردم      که بی تو موج دردم    پایان تویی
منم که در دل          ز نامرادی         فسانه ها دارم
منم که چون گل شکفته   بر لب     ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز
                       بی تو نمی خندم
برگرد بیا
         قلبم روشن کن*  

منتظرم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 15:13  توسط رویا  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 13:24  توسط رویا  | 

((مسافر))

از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده

آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده

 غم سر گردونامو با تو صادقانه گفتم

اسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم

با تنم زخمی اگه بود بی رمغ بود اگه پاهام

تازه تازه با تو گفتم اگه کهنه بود دردام

 

منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

 این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

 

تو تموم طول جاده که افق برابرم بود

شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود

منه دل شیشه ای هر جا هر شکستن که شکستم

زیر کوه بار غصه هر نشستن که نشستم

عشق تو از خاطرم برد که نهیفمو پیاده

تو رو فریاد زدمو باز خون شدم تو رگ جاده

 

منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

 این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

 

نیزه نم باد شرجی وسط دشت تابستون

تازیانه های رگبار توی چله زمستون

نتونستن نتونستن  جلوی منو بگیرن

از من خسته ی خسته شوق رفتن و بگیرن

حالا که رسیدم اینجا پر غصه برا گفتن

پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنوفتن

 

منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

 این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

 

تو رو با خودم غریبه از خودم جدا می بینم

خودمو پر از ترانه تو رو بی صدا می بینم

 

منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

 این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

 

اون همیشه با محبت برای من دیگه نیستی

نگو صادقی یه عشقت آخه چشمات می گه نیستی

                                                                                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 14:40  توسط رویا  |