تبليغاتX
اونی که مدعی بود عاشقته


چه زود اومد بی‌قراری و بی‌تابیش. چه زود اومد تپش‌های دل و رنگ

 به رنگ شدن‌ش. چه بی‌تابت می‌کند ندیدن و نیامدنش. آن قدر

بی‌هوا می‌آید که نمی‌دانی کی اشک گونه‌هاتو خیس کرده.

نمی‌دانستی مثل برق می‌آید و چون ابر ناپدید می‌شود.

 نمی‌دانستی وگرنه از همون اول‌ش هم بهش دل نمی‌بستی. حالا

 چیکار می‌کنی، حالا تا کی باید چشم‌برا‌ش باشی، حالا هر

پنجشنبه، هر غروب پشت کوچه‌باغ خواب و خاکستر چشم براه‌ش

 می‌مانی و … .


چه خوب بود که همیشه تو رویاهات بود، یا نه تو بیدار‌یات هم . اون

وقت هیچ چیز تو رو از اون جدا نمی کرد حتا خواب، حتا مرگ. چه

کیفی داره تو کوچه‌باغی ساکت، پـُرِ بوی کاگل و درخت و بارون

بهش برسی و تو چشماش خیره بشی، انگاری که تمام وجودش رو

 با نگاهات می‌بوسی و اون با شرم زیباش سرخ میشه و چشاش

برق می‌زنه و تو غرق در خلسه‌ی بودن‌ش. اونوقت دست‌شو

می‌گیریو از کوچه‌های پیچ در پیچ می‌گذرید و تُو سکوت حرف

 می‌زنید، اینجا دیگه مجال حرف زدن نیست، بذار همش نگاه و

 سکوت باشه بذار غرق در تو باشم و دیگر هیچ.


آهسته، آنقدر که با تو بودنم کش بیاد، آنقدر که دیگه تموم نشه بذار

تا سر همون کوچه رو تا آخر دنیا تا ابدیت کش بیاریم. دستات رو

محکم تو دستام می‌فشارم، قلبم یه جای دیگه می‌زنه سرم گیج

 میره، کاش این کوچه‌ها ته نداشت. آروم دستت رو از دستام جدا

می کنی. نگات پر اشک شده. دور میشی و من می‌مونم و این

کوچه‌های تنهایی. من می‌مونم و اشک و آه و خیال میعادی دیگر.

 پنجشنبه عصر، کوچه باغ خواب و خاکستر.


تو که نیستی، تُو عطر یاد و نبودنت غرقم. تو که نیستی قلبم پیش

 تو می‌زنه هیچ وقت نبوده که بی‌تو قلبم رو احساس کنم. گم میشه

 و انگار تو سینه‌‌م نیست. نه که نیست،ولی هیچ وقتِ بی‌تو بودن‌،

 کوبیدن‌ش رو به دیوار سینه‌ام حس نمی‌کنم. چه سخته بی‌تو بودن

 و بی‌تو ماندن. چه دیر می‌گذره این روزهای بی‌تویی. کاش این

هفته‌ها این قدر کوتاه می‌شد که همین فردا، نه همین ساعت،

پنجشنبه عصر، پشت کوچه باغ خواب و خاکستر، بود. این دقایق

 چه بی‌رحمانه دیر می‌گذرند. این ثانیه‌ها چه بی‌مروتند. هر چی

 حرف دارم برات همش رو از بر کردم، همش رو تلنبار کردم. داره این

 قد سنگین میشه که تحمل‌ش برام سخت شده. می‌دونم این

 دفعه‌ام نمی‌تونم بگم، می‌دونم اون وقتی که تو چشام زُل می‌زنی

 همه‌ی حرفام رو ‌می‌خونی، می‌دونم دستم رو شده و دیگه

نمی‌خواد دهن واکنم، ولی کاش می‌گفتم، کاش امانم می‌داد این

لرزش دل و دستم.


حالا هی می‌شمارم، روزها و شب‌‌ها را، تا پنجشنبه عصر پشت

کوچه‌باغ خواب و خاکستر.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 12:2  توسط رویا  | 

There is no love, like a mother's love,
no stronger bond on earth...
like the precious bond that comes from God,
to a mother, when she gives birth.

A mother's love is forever strong,
never changing for all time...
and when her children need her most,
a mother's love will shine.

God bless these special mothers,
God bless them every one...
for all the tears and heartache,
and for the special work they've done.

When her days on earth are over,
a mother's love lives on...
through many generations,
with God's blessings on each one.

Be thankful for our mothers,
for they love with a higher love...
from the power God has given,
and the strength from up above.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:25  توسط رویا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 12:1  توسط رویا  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:16  توسط رویا  | 

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه  ای تنها نشستن
Image hosted by TinyPic.com 
برای دیگران چو کوه بودن ولی در
چشم خود ارامشکستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چو سنگ بودن
ولی در بزم خود غوغا نشستن
Image hosted by TinyPic.comتقدیم به دوستای عزیزم :***الهام جون و افرا ****
راستی بچه ها من دلم خیلی گرفتس اخه داداشم داره میره خدمت
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 13:18  توسط رویا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 13:11  توسط رویا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:25  توسط رویا  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 15:36  توسط رویا  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 15:18  توسط رویا  | 

یار دبستانی من
با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما
بغض من وآه منی
حک شده اسم من تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد وستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این
پرده ها رو پاره کنه

کی می تونه جز من وتو
درد ما رو چاره کنه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 11:49  توسط رویا  | 

در به در همیشگی

 کولی صد ساله منم

خاک تموم جاده هاست

جامه ی کهنه ی تنم

هزار راه رفته ام

هزار زخم خورده ام

تا تو مرا زنده کنی هزار بار مرده ام

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 11:45  توسط رویا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 16:1  توسط رویا  | 

عکس غروب

پا بذار رو سایه ها عکس غروب و خط نزن
آخه غروب یه خاطرهَ س از تو میون دل من

خاطره اون روزی که تنهام گذاشتی پر زدی
پر زدی تا مرز سکوت از توی خون دل من

غصه آخر منه قصه اون غروب تلخ
رفتی و شعله ای شدی واسه جنون دل من

از وقتی رفتی شب من ماه و ستاره نداره
غمزده مونده دیوونه , میون بارون دل من

دوری از اون چشمای تو دشنه داغه به تنم
جون داره می ده غمزده با چشم گریون دل من

حسرت یک تدائیه تو خلوت هر شب من
واژه برات پر می گیره از رو زبون دل من

تو رفتی و چشمای من منتظرن شاید بیای
رو دلخوشیهام پانذار ابروکمون دل من

لحظه پر کشیدنت فصل شکستن واسه من
عکس غروب و خط نزن از آسمون دل من

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:43  توسط رویا  | 

خاطره

رد پام مونده رو برگای خزونی , توی کوچه پیچیده صدای پاهام
من دارم میرم ولی تو بی توجه , نمی بینی رد اشک و تو غزلهام

من یه روز پر می کشم تنهات میذارم , رو تموم بی کسیهام پا میذارم
پر می گیرم توی خاطرات خفته , توی قاب عکسم و خالی می ذارم

می رسه یه روز به یادم میاری , می بینی دیره دیگه خاطره ام
توی آسمون شبهای جنون میبینی تنها ترین ستاره ام

حالا وقتی با خود تنها می شم انگاری از غصه ها رها می شم
می گیرم از سر یه بغض کهنه رو , بارونی راهی جاده ها می شم

بار یک حس غریب تو سینمه , اینجوری هوای غربت ندارم
تنهام اما یکی انگار با منه , یکی که با اون چیزی کم ندارم

اون و احساس می کنم تو هر قدم , انگاری کنار من همسفره
نمی بینمش ولی تو نفسام انگاری با من داره حرف میزنه

من می رم اما یه خاطرهَ م برات , قصه ای که ناتموم رها شده
توی چشمات مثل سایه ای بود که حالا راهی انتها شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:38  توسط رویا  | 

: محمد رومانیستا پنجشنبه 10 آذر1384 ساعت: 12:3
جوی خشک سینه ام را آب تو

بستررگهام را سیلاب تو

درجهانی اینچنین سردوسیاه

با قدمهایت قدمهایم به راه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده
سلام خوبی وبلاگ جالبی داری به من سر بزن خوشحال میشم
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:22  توسط رویا  | 

عشق کدوم غریبه یهو به جونت افتاد
چی شد که خیلی ساده عشقم و بردی از یاد

قلبم و بی تفاوت له کردی زیر پاهات
گول نگات و خوردم تو یا که فریب حرفات

آهای خبر نداری دلم داره می میره
همدم بی کسی ها تو بی کسی اسیره

بهش بگید هنوزم جاش خالیه تو خونم
بگید هنوز داد میزنم برگرد دردت به جونم
بیا بلات به جونم

رفتی از این جا اما بدون نرفتی از یاد
ندیدی وقتی رفتی واست کی دست تکون داد

هر کی منو می بینه فکر میکنه دیوونم
دیوونه ی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 13:1  توسط رویا  | 

سلام

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 13:13  توسط رویا  | 

سلام

براي تو مي نويسم كه فصل عشق را تمام كردي

روزهاي تنهايي ام را با خيال حضورت پر مي كنم اما تا كي در مزرعه ي عشقت
صبر بكارم
هميشه در ذهنم مي ماند كه هيچ گاه گل تبسم لبانت پژمرده نمي شد و چشمان محجوبت هر گاه به رويم گشوده شد كوه قلبم را به تلي از خاك مبدل كرد
آن روزها هميشه از نبودنت مي ترسيم...مي ترسيدم كمند ابروانت آهويي را به دام كشد و من در آرزوي اسارت بمانم ، مي ترسيدم از طوفان زندگي هراسان شوي و شانه هايم نتوانند پناهت دهند، كه غبار غم بر قلب مهربانت بنشيند و سايه هاي موهوم خيال اسيرت كنند ..مي ترسيدم كه در ميان صفحه ي دلت ديده نشوم و فصل عشق را با ديگري آغاز كني . آن روزها گذشت و تو هم بي آنكه بداني تمام هستي ام قلب پاكي است كه زير پايت گذاشتم بي تفاوت از من گذشتي .
كاش مي دانستي چه غمي در انتهاي سينه دارم و چه بي پايان است دلتنگي من . هنوز هم در سكوتم هزاران حرف نگفته موج ميزند و در نبودت هر شب درد و غم هايم را به ماه مي گويم اين روز ها احساس مي كنم روزگار با من سرد و خطوط فاصله بسيار است .آخر تو بگو قلب جا مانده ام را بر سر كوچه ي انتظار به كدام نگاه گرم كنم؟ هميشه دلم برايت تنگ مي شود و در كوچه هاي سرگردان به دنبال سايه ات پيش ميروم
اگر چه مي دانم تقدير نمي خواهد با تو باشم با اين همه از تو مي خواهم فقط گاهي در خلوت تنهايي شب به فكر كسي باش كه به تو مي انديشد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 10:51  توسط رویا  | 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا این همه دلتنگ شدی

با ز کن پنجره را

و

بهاران را باور کن

*******************

یادمان باشداگر خاطرمان تنها شد

,,,طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 13:10  توسط رویا  | 

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم

از ديدن نور ماه يه عمره بی نصِيبِيم

فرقی نداره بی تو بهارمون با پائيز

می بينی که شعرام همه شدن غم انگيز

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نيست

اينجا ولی آسمون باريدنم بلد نيست

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

فدای برق ناز اون چشمای قشنگت

غصه نخور مسافر تنگ هوای دوری

من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری

غصه نخور مسافر مسافر بازم می آی به زودی

ما را بگو چه کرديم از وقتی تو نبودی

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

ز دل تو می دونم هيچ کس خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتيم رفتيم تو ماه اسفند

بهار تو بر می گردی چيزی نمونده بخند

غصه نخور مسافر تولد دوباره

غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر غصه کار گلا نيس

سفر يه امتحان به جون تو بلا نيس

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی

 در آرزوی روزی که بيَای و بمونی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 10:56  توسط رویا  | 

رفتي و نديدي كه چه محشر كردم ..... از اشك تمام كوچه را تر كردم ... وقتي كه سكوت خانه دلتنگم كرد ..... وابستگي ام را به تو باور كردم....
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 10:50  توسط رویا  |