تبليغاتX
اونی که مدعی بود عاشقته
اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم
دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 9:34  توسط رویا  | 

دلم به وزن آفرينش گرفته است
... حديث جدايي يا نزديكي نيست ... !
 
 قدر يكديگر را نمي دانيم ... در دنيايي كوچك هر يك به اندازه قلب
 
خويش گرفتاريم ... « از هيچ كس نمي پرسند چه هنگام مي تواند
 
خدانگهدار بگويد ... از عادات انسانيش نمي پرسند ... از خويشتنش
 
نمي‌پرسند ...»‌  كاشكي مثل روزهاي عيد هر روزمان را .. هر
 
 لحظه‌مان را لبريز از عشق قناعت گونه صرف مي كرديم ... و بين
 
 دلهايمان اين همه گله ديشوار نشده بود ... كاشكي روزهاي واپسين
 
 عاشقي فرصتهاي غنيمتمان بود ... يكديگر را مي فريبيم .. دل خويش
 
 را يك بار هم كه دريايي ميكنيم طوفاني ميشود ! مي خورد به صخره ها
 
 مي تازد... ويران مي كند ...چرا ما ياد نگرفته ايم قانون وفاداري
 
 را .... چرا سخت شده است گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست
 
داشته شدن بي شائبه ... بي محابا ... بي‌پروا ...
 
دلم گرفته است به وزن آفرينش
 
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 14:34  توسط رویا  |