وقتي بهت فکر ميکنم حرفائي توي دلم زنده ميشه که بايد بگم
اما اينها حرفائيه که بايد فقط و فقط به تو بگم ، چون منشا اين حرفها توئي
اينها فکرائيه که از نابترين احساسات انساني سرچشمه ميگيره و در نهايت باعث چيده شدن
چندين کلمه کنار هم ميشه و ترکيب اين کلمه هاي ساده زيباترين حس موجود بين من
و تو رو توي واژه هاي بي آلايشي خلق ميکنه .
اما تو نيستي . اون لحظاتي که دارم توي ذهنم تو رو از نو ميسازم تا حداقل
يکي دو جمله از اون حرف هام رو با وجود خياليت بزنم تو کجائي . . .
واقعا يعني تو هم توي اون لحظات پر از رنج من ذهن پر از مشغله خودت رو
درگير من کردي و داري با اسم من روزت رو به شب ميرسوني . . يا . . .
بهت فکر ميکنم شب رو به صبح ميرسونم ، صبح که ميشه تازه ميخوام به اين فکر کنم
که چطوري يه روز ديگه رو با فقدان دوري از تو يا همصحبتيت به شب برسونم
اما با تموم سختيها اون روز هم تموم ميشه ، خورشيد غروب ميکنه و تنها دليل تلخي غروب
خورشيد واسه من همين تکرار لعنتيه . همين تکرار تلخ که نبود توست که تکراريش کرده مثل بقيه
روزهاي پر از تکرار زندگيم .
شايد به نظرت مضحک بياد ولي وقتي که هستي با وجود تموم اين حرفاي ناگفتم ساکت ميشم .
سعي ميکنم که فقط گوش بدم ، جملات و کلمات زيبات رو توي عميق ترين نقطه قلبم جا ميدم
تا وقتي که نيستي اونها رو باز هم بتونم جايگزين سکوت الهه خيالي وجودم بکنم و با نبودن هات احساس
تنهائي نکنم . اون روز هم با تموم لحظات شيرينش واسه من تموم ميشه و باز هم حرف هاي نابي دارم
که واست نگفتم . .و باز هم اون تکرار و يادآوري تو که ميخواي بگي وقت وقته خداحافظيه
آره باز هم رفتي ، رفتي و من باز توي خلوت تاريک تنهائيم حرفاي ناگفتم رو به الهه اي که ازت توي ذهن کوچيکم ساختم ميزنم .
نميدونم چرا وقتي که هستي حرفهام رو بهت نميزنم و هميشه توي عمق لحظاتي که با هميم
من محو وجود توام و حرفهات رو آهنگ صدات رو با دقت خاصي واسه الهه تنهائيم سطربندي ميکنم . شاید . . .
شايد مال اون جمله اي باشه که روز آشنائيمون وقتي وجودت رو جا دادي توي سلولهاي سرخ قلبم ،
رو سلولهاي هميشه خاکستري مغزم نقش بست . . . خودشه الان ديگه اون جمله جلوي چشمامه که ميگه . . .
يک بار مينويسم براي هميشه
همیشه به یادتم****ستاره ی من****
چشمان خسته ات
آرام و بي صداست
گويي ز راز تو، آگه فقط خداست
ناگفته هاي تو، در سينه ات نهان
اما سکوت تو، گوياي صد بيان
آن گونه هاي تو ، دشت شقايق است
شرح سکوت تو، نشر حقايق است
تنهايي و غريب ، دربزم
بي کسان رنجيده سينه ات
از ظلم ناکسان
گر چه تبسمی بر لب نشانده اي
در پشت خنده ات
دل خسته مانده اي
تا مرگ
...
فاصله ایست که گام برمی دارم به آهستگی و بی صدا
دراین میان
گاه جام زهری به کام خویش می رسانم و می نوشم
گاه به طلوعی دوباره می نگرم
گاه خواب می بینم
و گاه به مدد حادثه ای تلخ از خواب برمی خیزم
زمانی قطرهی آبی می جویم
و زمانی دیگر دریا دریا آب دیدگانم را می آزارد
شباهنگام رویایی می بینم به زیبایی تمامی آنچه می خواسته ام
و چه زود سپیده دم سر می زند
و چه زود رویایم چو ستاره های آسمان شب در افق ناپدید می شود
و چه زود درمی یابم
که باز هم خواب بوده ام
اندک
اندک
تا مرگ
....
فاصله ایست که هر روز و هرلحظه می پیمایم
گاه با اشک
گاه با لبخند
گاه با رویایی
و گاه با زخم زخم کابوس ها
گاه با چشمانی باز به حقیقت سرد و تلخ
و گاه با چشمانی بسته در انیشهی رویاهای دست نایافتنی
گاه از مسیری آرام، بی دغدغه و پرسکوت
و گاه از مسیری پرهیاهو
...
به هرگونه و هر رنگی که راه می پیمایم
اما
اندیشه ای هست که یکدم رهایی اش را تاب نمی آورم
صدایی هست که یک نفس از گوشم دور نمی شود
و رویایی هست که هیچگاه به رویا بودنش فکر نمی کنم
رویایی که بودن را برایم ممکن ساخته
رویای عشق و یکی شدن و همراه شدن در این دریای بی ساحل را می گویم
رویای سبزشدن هرروز برای دیدگان دیگری
رویای « آبیاری کردن باغی کزآن گل کاغذین نروید»
رویای زندگی هر روزه به امید نوشدن باغ،
رویای بودن نه برای خود که برای دیگری
رویای ازخودگذشتگی...
رویایی که یکدم اگر حتی در دیدگانم نباشد،
خواهم آویخت خود را به جام عشق
و فریاد برخواهم آورد
که من نیستی را برمیگزینم بی هیچ تردیدی
در برابر دنیای پست و زبون بی دلی و انسان خوارگی تان
...
وهنوز می اندیشم،
هر روز و هرلحظه...
لیک راه می پیمایم
اندک
اندک
تا مرگ....
**تقدیم به ستاره**