بیا بشنو صدایم را صدایم نقل تنهایی تکرار شباهنگ است که با رسواترین نجوا
حضور سرو را در خلوت تلخ شبانگاهیش می خواند
بیا بشنو صدایم را صدایم قصه ی تکرار بی فردا و بی لبخند یک رویاست
که تا مرز هیاهوی غریب باور احساس می ماند
در این سو من سکوت گنگ مردابی نیلوفر و کابوس شب مرگ شقایق را
به فال نیک می گیرم دلم تنهاترین سوداگر از آشفته بازار پشیمانی است
تنم زخمی ترین بیمار از شلاق نامردم و من اما نمی دانم
گلویم همنوا با بغض آواز کدامین نای می نالد ، که من اینگونه می میرم؟!
و تو از پشت فرجام هزار و یک شب غوغایی و موهوم
از دنیای مفتون ساز و مستی خیز و اشعار شب حافظ تو از ابادی احساس بکر وتازه نیما
از دشتهای شور و طوفانهای جانفرسا از آن سوی هنوزستان بهت انگیز تنهایی
پر از گرد و غبار جاده های خاکی تردید می آیی
تو می آیی و دستانت که اعجاز مسیحایی رویش را به گلها می شناساند
تو می آیی و چشمانت که با جادوی سبز شعر بر دنیای بی فرمانروای عشق حکم می رانند
تو می آیی وقلبی آتشی در سینه روحی اهورایی که دلها در حریمش گرم می ماند
من اینجا از شدن لبریز دلم سرشار از آهنگ تپشهای غریب شوق می لرزد
و می داند که تو امیدهایش را پر از تقدیر خواهی کرد
و دی آرام می بارد تو هم آرام از شعر نغز و ناب باران خورده می گویی