تبليغاتX
اونی که مدعی بود عاشقته -
دلم به وزن آفرينش گرفته است
... حديث جدايي يا نزديكي نيست ... !
 
 قدر يكديگر را نمي دانيم ... در دنيايي كوچك هر يك به اندازه قلب
 
خويش گرفتاريم ... « از هيچ كس نمي پرسند چه هنگام مي تواند
 
خدانگهدار بگويد ... از عادات انسانيش نمي پرسند ... از خويشتنش
 
نمي‌پرسند ...»‌  كاشكي مثل روزهاي عيد هر روزمان را .. هر
 
 لحظه‌مان را لبريز از عشق قناعت گونه صرف مي كرديم ... و بين
 
 دلهايمان اين همه گله ديشوار نشده بود ... كاشكي روزهاي واپسين
 
 عاشقي فرصتهاي غنيمتمان بود ... يكديگر را مي فريبيم .. دل خويش
 
 را يك بار هم كه دريايي ميكنيم طوفاني ميشود ! مي خورد به صخره ها
 
 مي تازد... ويران مي كند ...چرا ما ياد نگرفته ايم قانون وفاداري
 
 را .... چرا سخت شده است گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست
 
داشته شدن بي شائبه ... بي محابا ... بي‌پروا ...
 
دلم گرفته است به وزن آفرينش
 
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 14:34  توسط رویا  |