چشمان خسته ات
آرام و بي صداست
گويي ز راز تو، آگه فقط خداست
ناگفته هاي تو، در سينه ات نهان
اما سکوت تو، گوياي صد بيان
آن گونه هاي تو ، دشت شقايق است
شرح سکوت تو، نشر حقايق است
تنهايي و غريب ، دربزم
بي کسان رنجيده سينه ات
از ظلم ناکسان
گر چه تبسمی بر لب نشانده اي
در پشت خنده ات
دل خسته مانده اي
تا مرگ
...
فاصله ایست که گام برمی دارم به آهستگی و بی صدا
دراین میان
گاه جام زهری به کام خویش می رسانم و می نوشم
گاه به طلوعی دوباره می نگرم
گاه خواب می بینم
و گاه به مدد حادثه ای تلخ از خواب برمی خیزم
زمانی قطرهی آبی می جویم
و زمانی دیگر دریا دریا آب دیدگانم را می آزارد
شباهنگام رویایی می بینم به زیبایی تمامی آنچه می خواسته ام
و چه زود سپیده دم سر می زند
و چه زود رویایم چو ستاره های آسمان شب در افق ناپدید می شود
و چه زود درمی یابم
که باز هم خواب بوده ام
اندک
اندک
تا مرگ
....
فاصله ایست که هر روز و هرلحظه می پیمایم
گاه با اشک
گاه با لبخند
گاه با رویایی
و گاه با زخم زخم کابوس ها
گاه با چشمانی باز به حقیقت سرد و تلخ
و گاه با چشمانی بسته در انیشهی رویاهای دست نایافتنی
گاه از مسیری آرام، بی دغدغه و پرسکوت
و گاه از مسیری پرهیاهو
...
به هرگونه و هر رنگی که راه می پیمایم
اما
اندیشه ای هست که یکدم رهایی اش را تاب نمی آورم
صدایی هست که یک نفس از گوشم دور نمی شود
و رویایی هست که هیچگاه به رویا بودنش فکر نمی کنم
رویایی که بودن را برایم ممکن ساخته
رویای عشق و یکی شدن و همراه شدن در این دریای بی ساحل را می گویم
رویای سبزشدن هرروز برای دیدگان دیگری
رویای « آبیاری کردن باغی کزآن گل کاغذین نروید»
رویای زندگی هر روزه به امید نوشدن باغ،
رویای بودن نه برای خود که برای دیگری
رویای ازخودگذشتگی...
رویایی که یکدم اگر حتی در دیدگانم نباشد،
خواهم آویخت خود را به جام عشق
و فریاد برخواهم آورد
که من نیستی را برمیگزینم بی هیچ تردیدی
در برابر دنیای پست و زبون بی دلی و انسان خوارگی تان
...
وهنوز می اندیشم،
هر روز و هرلحظه...
لیک راه می پیمایم
اندک
اندک
تا مرگ....
**تقدیم به ستاره**